داستان كوتاه | سايت تفريحي ميلاد

داستان خوشبخت ترین آدم

داستان خوشبخت ترین آدم!

پادشاهی پس از اینکه بیمار شد گفت:  «نصف قلمرو پادشاهی ام را به کسی می دهم که بتواند مرا معالجه کند»
تمام آدم های دانا دور هم جمع شدند  تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد، اما هیچ یک ندانست.
تنها یکی از مردان دانا گفت : که فکر می کند می تواند شاه را معالجه کند، اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید،  پیراهنش را بردارید و تن شاه کنید، شاه معالجه می شود.


ادامه مطلب »

برچسب ها: , , , , , ,

داستان من و زن فالگیری که فالم را گرفت!

من و زن فالگیری که فالم را گرفت!(داستان)

گفت :

    ” همه ی ِ ته ُ توی ِ دلت این جاست …

      الان می خونمشون … “

     فنجون را که چرخوند …

     اصلا انگار نه انگار که …

     این همه حرف …

     دَلمَه کرده توی ِ فنجون ِ لب پریده ی ِ دلم .

     کلی حرف بیرون ریخت  .

     ل ت آ ه ن ش ق ت ت آ گ ع ه ا ی ن ر ی ا س د ا ن و ا گ ی ا ن ا


ادامه مطلب »

برچسب ها: , , , ,

داستان عاشقانه کلاغ !

داستان عاشقانه کلاغ !

یه روزی آقای کلاغ ، ***** یا به قول بعضیا زاغ

رو دوچرخه پا می‌زد، ***** رد شدش از دم باغ


ادامه مطلب »

برچسب ها: , , , , , , ,

حکایت خواندنی شاه عباس و شیخ بهایی

حکایت خواندنی شاه عباس و شیخ بهایی

در تاریخ آمده است ، به رسم قدیم روزی شاه عباس کبیر در اصفهان به خدمت عالم زمانه ” شیخ بهائی” رسید پس از سلام واحوالپرسی از شیخ پرسید: در برخورد با افراد اجتماع ” اصالت ذاتی ِ آنها بهتر است یا تربیت خانوادگی شان ” ؟

شیخ گفت : هر چه نظر حضرت اشرف باشد همان است ولی به نظر من ” اصالت ” ارجح است .

و شاه بر خلاف او گفت : شک نکنید که ” تربیت ” مهم تر است !

بحث میان آن دو بالا گرفت و هیچیک نتوانستند یکدیگر را قانع کنند بناچار شاه برای اثبات حقانیت خود او را به کاخ دعوت کرد تا حرفش را به کرسی نشاند .


ادامه مطلب »

برچسب ها: , , , , , , , , , , , , , ,

حکایت رضا شاه و عسکر گاریچی

یک بار رضاشاه میشنوه که عسکرگاریچی کرایه زیاد میگیره.خودش رو به شکل یه سرباز درمیاره سرشو میتراشه و میره سوار گاری عسکر میشه بعد سر صحبت وا میکنه و میگه: چقدر کرایه میگیری؟ میگه: حدس بزن، رضاشاه میگه: ۲ قرون میگیری؟ میگه: برو بالاتر، میگه ۴ قرون، میگه برو بالاتر، میگه: یه تومن میگیری؟میگه برو بالاتر میگه: ۲ تومن؟ میگه: برو بالاتر، میگه: ۵تومن؟! میگه همینجا واستا بزن قدش، بعد عسکر میگه: خوب آشخور درجت چیه؟ میگه: حدس بزن، میگه: تو سربازی، میگه: برو بالاتر، میگه: تو یه گروهبانی؟ میگه: برو بالاتر، میگه: تو یه استواری؟ میگه: برو بالاتر، میگه: نکنه یه سرهنگی؟ میگه برو بالاتر، میگه: نکنه سرلشگری؟ میگه: برو بالاتر، میگه: نکنه خود رضاشاهی؟! میگه: آره همینجا واستا بزن قدش. بعد رضاشاه میگه: میبنم که زرد شدی! میگه برو بالاتر، میگه: داری میلرزی؟ میگه برو بالاتر. میگه: عرق هم که کردی! میگه: برو بالاتر، میگه: نکنه به خودت هم ریدی؟! میگه: آره همینجا واستا. بزن قدش!!!

برچسب ها: , , , , , , , , , , ,

چنگیز خان مغول و شاهین


ادامه مطلب »

برچسب ها: , , , , , , , , , , ,

داستان زیبای ” خود را تغییر دهیم “


ادامه مطلب »

برچسب ها: , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,

داستانک جالب سنجش


ادامه مطلب »

برچسب ها: , , , , , , , , ,

داستان تاجر و باغ زیبا

مردی تاجر در حیاط  قصرش انواع مختلف درختان و گیاهان و گلها را کاشته و باغ بسیار زیبایی را به وجود آورده بود و…


ادامه مطلب »

برچسب ها: , , , , , , , , , , , ,

داستان هیزم شکن


ادامه مطلب »

برچسب ها: , , , , , , , , , , , , ,