۱۰:۳۹ – 10:39 | توسط میلاد
یک بار رضاشاه میشنوه که عسکرگاریچی کرایه زیاد میگیره.خودش رو به شکل یه سرباز درمیاره سرشو میتراشه و میره سوار گاری عسکر میشه بعد سر صحبت وا میکنه و میگه: چقدر کرایه میگیری؟ میگه: حدس بزن، رضاشاه میگه: ۲ قرون میگیری؟ میگه: برو بالاتر، میگه ۴ قرون، میگه برو بالاتر، میگه: یه تومن میگیری؟میگه برو بالاتر میگه: ۲ تومن؟ میگه: برو بالاتر، میگه: ۵تومن؟! میگه همینجا واستا بزن قدش، بعد عسکر میگه: خوب آشخور درجت چیه؟ میگه: حدس بزن، میگه: تو سربازی، میگه: برو بالاتر، میگه: تو یه گروهبانی؟ میگه: برو بالاتر، میگه: تو یه استواری؟ میگه: برو بالاتر، میگه: نکنه یه سرهنگی؟ میگه برو بالاتر، میگه: نکنه سرلشگری؟ میگه: برو بالاتر، میگه: نکنه خود رضاشاهی؟! میگه: آره همینجا واستا بزن قدش. بعد رضاشاه میگه: میبنم که زرد شدی! میگه برو بالاتر، میگه: داری میلرزی؟ میگه برو بالاتر. میگه: عرق هم که کردی! میگه: برو بالاتر، میگه: نکنه به خودت هم ریدی؟! میگه: آره همینجا واستا. بزن قدش!!!
برچسب ها: dastan, dastanak, جديد, حكايت, خنده دار, داستان, داستان كوتاه, داستان و حكايت, داستانك, رضا خان, رضا خان و عسكر گاريچي, عبرت آموز
دیدگاهها خاموش | ارسال شده در »
داستان كوتاه